تبليغاتX
HeliA BlOg

HeliA BlOg

 

 

       امشب صدای تیشه فرهاد از بیستون نیامد

         گویی ز چشم شیرین فرهاد مرده باشد

 

+نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت14:59توسط HeLiA | |

 

mikham yadam bere dastam ye roozi


be garmaye tanet motad boode

ta vaghti yadame har vaght naboodi

too in zendan sooghoot azad

boode

+نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت23:12توسط HeLiA | |


 

 

IN avalin In akharin taraneye mosafere

 ye saye az ye hadesast

 ye heghheghaz ye khateras

FAjeE bod raftane TO boghze sokotamo

shekast
 JOghde
 siahe gheseha ro boOme khonamon

neshast

.

.

.

 

+نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر1387ساعت15:48توسط HeLiA | |

 

 

سالها از عشقمان گذشت و

عشقي كه هيچ گاه حس نشد!! 

     
,در تمام اين سالها من بودم و درد تنهايي

غصه و ترس از فردا فردايي كه هميشه پر از تنهايي هايم بود

اما

 

حالا ديگه همه چيز رو به راه است


همه چيز ........ باورت مي شود ؟


راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با با لشم ..بي صدا کنم !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو !
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !

 
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...
که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم

 

 

+نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت22:42توسط HeLiA | |

 

  

گاهی چقدر ساده عروسک میشویم

نه لبخند میزنیم

نه شکایت میکنیم

فقط احمقانه سکوت میکنیم

 

+نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت1:27توسط HeLiA | |

 
 

 

Inja bemonam VASE CHI

EShgho biaram VAse KI

 ROyaye TO jaye digast

BORO soraghe ZENDEGIT

 
 .

+نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت23:58توسط HeLiA | |

 

نمي‌نويسم،

چون مي‌دانم هيچ گاه نوشته‌هايم را نمي‌خواني،

حرف نمي‌زنم،

 چون مي‌دانم هيچ گاه حرف‌هايم را نمي‌فهمي،

نگاهت نمي‌كنم،

چون تو اصلا نگاهم را نمي‌بيني،

صدايت نمي‌زنم، زيرا اشك‌هاي من براي تو بي‌فايده است،

 فقط مي‌خندم،

 چون تو در هر صورت مي‌گويي من ديوانه‌ام .

+نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت23:28توسط HeLiA | |