نمينويسم،
چون ميدانم هيچ گاه نوشتههايم را نميخواني،
حرف نميزنم،
چون ميدانم هيچ گاه حرفهايم را نميفهمي،
نگاهت نميكنم،
چون تو اصلا نگاهم را نميبيني،
صدايت نميزنم، زيرا اشكهاي من براي تو بيفايده است،
فقط ميخندم،
چون تو در هر صورت ميگويي من ديوانهام .

من براي سالها مي نويسم
سالها بعد که چشمان تو عاشق میشوند
افسوس که قصه مادربزرگ درست بود
هميشه يکي بود و يکي نبود

كسي در باد مي خواند
تو را تا اوج مي خواهم
براي ناز چشمانت
چه بي صبرانه مي مانم
دلم تنگ است و بي يادت در اين غربت نمي مانم
تو هستي در وجود من تو را هرگز نمي رانم

دلم مي خواد وقتي باهات حرف مي زنم تو هم يه چيزي بگي
دلم ميخواد اگه اشتباه مي کنم تو منو توجيه کني نه اينکه بگي اين نظر تو ?اين طوري نيست
منو توجيه کن اگه احساسم در مورد تو و رفتارت اشتباهه
بازم فکر و خيال آزارم ميده!
بازم مي گم که خيلي دوست دارم
امروز وقتي تو رویا باهات حرف مي زدم خيلي احساس دلتنگي مي کردم
می دونم که هنوزم دوسم داری
حتی بیشتر از گذشته
اما توجیهم کن ای عشق من

چه زيباست به ياد تو با چشمهاي خسته گريستن
چه زيباست هميشه در تنهايي تو را حس کردن
چه زيباست در خيال با تو زندگي کردن
نازنين من همچون نفس کشيدن تو را بخاطر مي سپارم.
يک روزه ديکه هم بدون تو گذشت
مسافر من !
می دانم که زود تر از زود بر می گردی ...
اما چشم های من بی اختیار در نبودنت می بارند

